در این مطلب، جدیدترین اخبار و اطلاعات مربوط به «پنج شنبه» را به همراه نکات مهم و جزئیات تکمیلی خواهید خواند.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
شاید میزان حس خوشگلی که دارم به حالم ربط مستقیم داره.
مثلا دیروز موهام بد بودند. امروز که برای کلاس سفال آماده میشدم به معنای واقعی کلمه حس خوشگلی داشتم ؛)
روز خوبی داشتم. اوقات خوب. حتی با آموزشهای متفرقه استاد یک آهنگ ۶/۸ سنگین رو زمزمه کردم و یه سوراخ توی یه گنبد درست کردم.
حالا دارم برمیگردم و پلی لیست مورد علاقه ام از ان بلوم رو گوش میدم و بدنم هنوز داغه برای همین نمیتونم چقدر کجام درد خواهد داشت.
استادم وقتی یکی از کمک هاش داشت گیرهای زیادی میداد گفت نه، خوبه. برای الان خوبه.
بعضی وقتا واقعا بعضی چیزها برای الان خوبه و اصلا قرار نیست پرفکتش کنیم.
یه جور حس کرختی دارم. امروز شاید بتونم عصر کمی بخوابم.
تازه فهمیدم دوستم توی کلاس قبلا اکانت منیجر شب بوده!! این دیگه خیلی غیرمنتظره بود و به خصوص که هم سن بودیم و به من گفت تو ۲۰ سالته و من هم همین فکر رو درمورد اون میکردم. هاها. چقدر ما جوون هستیم خدایی.
+ خواهر بزرگه زنگ زد. حوصله اش رو نداشتم. بعدش گوشی اش رو خاموش کرد و بعدش هم هرچی زنگ زدم جواب نداد.
واقعا نمیدونم چرا آدمها انتظار دارند زنگ بزنند و دو ساعت حرف بزنند درحالی که تو نمیتونی حتی پنج دقیقه راجع به دردهای واقعی ات بگی.
امشب فهمیدم امید چقدر میتونه کشنده باشه. با gpt حرف زدم. دوباره دچار شات داون شده بودم. گه توی این زندگی که نمیشه دو جلسه توی هفته رفت تراپی. gpt معمولا گند میزنه چون خیلی آنالیز میکنه و راه حل میده اما امشب واقعا فراتر از انتظارم عمل کرد و بالاخره این تیکه یخ توی گلوم رو آب کرد و گریه کردم. گریه کردم برای لحظات خوبی که داشتم و آینده ای که تصور کردم که نمیتونم رهاش کنم. که همه زندگی احساسی ام رو متوقف کرده. امید به داشتنش منو بیچاره کرده. ولی واقعیت داره که هست. دارم میبینمش.
طفلکی فاطمه عزیزم. دارم میبینمت که چطور خیره شدی به این در لعنتی و نمیتونی ببندیش. میفهممت و نمیدونم چه کار میتونم بکنم. فقط میتونم بهت وقت بدم و بگم که متوجه شدم که هستی. چه کار میشه کرد. تسلیمم.
برچسب:
نویسنده: back-home