در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «شنبه» را مرور میکنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
اینقدر صبح که بیدار شدم بدنم درد میکرد که یه کم ورزش کردم بلکه بهتر بشه یا بدتر بشه. کف پام کمر. آه کامای این کیبورد رو پیدا نمی کنم.
بدنم خسته است. ذهنم هم همینطور. البته برای کار خسته نیست.
توی فکر خریدم یه تخت هستم. خیلی بی منطق گرونه چهارتا تکه آهن ولی کمردردهام داره زیاد میشه. میخوام تخت تاشو رو بازنشسته کنم. عمرش رو کرده. فکر میکنم سه یا چهار سال. حداقل سه تا اسباب کشی رو دووم آورده!
امروز آخرین روزیه که بدون تیم لید هستم.
فقط باید چشم هام رو مانیتور و دستام رو روی کیبورد نگه دارم تا روز تموم بشه.
باید یادم نره که جلسه تراپی دارم. هفته پیش یادم رفت. از بس این پرشر کوکر احمق اذیتم کرد. واقعا چند کیلو بود؟ با اسنپ بردمش ولی پیاده برگشتم باهاش و خیلی اذیتم کرد. باید بالای ۵ کیلو باشه. بعدش هم پریدم توی حمام و وسط شست و شو یادم اومد عه جلسه داشتم.
حالا امروز میخواد لابد گیر بده که دلایل ناخودآگاهم برای اسکیپ کردن یه جلسه چیه؟ پول وابستگی حل نشدن مسائلم تنهایی ادامه دارم عدم توانایی باز کردن قلبم به روی یه آدم دیگه و خودکشی پسر اروین یالوم.
بله باید این آخری باشه. امیدی به تراپی نیست. بار رو سبک میکنه ولی چیزی رو حل نمیکنه.
باید برم صبحانه بخورم.
پسره میگفت نمیخوام توی ۵۰ سالگی یه پتت هوس داشته باشم که توش تنها باشم. مطمئنم میم با این تصویر مشکلی نداره. توی پنت هوسش که بیشتر شبیه سگ دونیه و توش ظرافت و گرما و عشق نیست برای خودش سه تار میزنه تیشرت و شلوارک میپوشه. موهاشو می بنده و میشینه پشت سیستم و یه ویدئوی جدید از خودش ضبط میکنه که به بقیه دنیا نشون بده چقدر خفنه. یا چپترهای کتاب جدیدش رو ورق میزنه. مطمئنم هنوز اون مجسمه پیرزن و پیرمردی که روی نیمکت کنار هم نشستند و کتاب میخونند هم یه جایی توی دکوراسیونش هست. به یاد چیزی که بخشی ازش میخواست و بخشی ازش پس میزد.
برای خودش یه قهوه میریزه و یه بازی فوتبال می بینه و عصر جمعه اش میگذره و به پروژه های بعدیش فکر میکنه.
من برای این تصویر میتونم اشک بریزم. ولی بعد فکر میکنم اون که اشک نمیریزه. این برای اون کافیه.
یادم میاد که اون موقع میگفت نمیخوام تنها پیر بشم چون مادرم رو دیدم و خیلی سخته.
آدمها آرزوهاشون رو میگن. حالا من به حرفای این پسره هم با شک و تردید نگاه میکنم.
و این جمله مزخرف میم توی ذهنم تکرار میشه: به خاطر نیم ساعت؟
مردها ناامید کننده اند. شاید برای همین قلبم دیگه باز نمیشه.
لعنت بهش. دو روزه شات داون هستم سر این تفکرات.
برچسب:
نویسنده: back-home